زن و مرد همراه خانواده مرد به سفری رفته اند . هر کدام از مسیر جداگانه ای به مقصد رسیده اند . سفر کاری است و زحمت آور. برای بازگشت هم به ناچار همسفران باید از هم جدا شوند ماشین گنجایش همه را ندارد. زن که از تنهایی سفر کردن به دور از ونگ و وونگ بچه ها خیلی لذت می برد فداکارانه داوطلب می شود که خودش برگردد تا مرد بتواند مادر و خواهرش را هم علاوه بر بچه های خودش به مقصد برساند. قرار می شود که مرد وقتی مسافرهایش را پیاده کرد بیاید توی ترمینال و زنش را هم به خانه برساند. بنابراین زن و مرد توی ترمینال قرار می گذارند.  بچه ها توی ماشین ونگ می زنند و به مرد امان نمی دهند تمرکز کند. زن تلفن همراه ندارد. بچه ها تاچش را شکسته اند و گوشی توی تعمیرگاه مانده است.

مرد می رود خانه .یکی دو ساعتی بعد از رسیدنش خبر می آورند که زنت هم تا نیم ساعت دیگر می رسد ترمینال .مرد هنوز خسته گی همراهی با همسفرهای نق نقویش را از بدن در نکرده است که راه می افتد با همین همسفرهای کوچولو بروند ترمینال دنبال مادرشان چرا که باید سفر دیگری را شروع کنند و خانه خودشان توی شهر دیکری منتظرشان است. مرد و بجه ها که می رسند ترمینال .اتوبوس درست جلوی چشم مرد می پیچد توی ترمینال اما آن لحظه یکی از بچه ها اسهالش دارد می ریزد و مرد دارد شلوار لی را از پایش می کشد بیرون. در نتیجه متوجه رسیدن زن نمی شوند. زن هم از آنجایی که کسی را پای اتوبوس منتظر خودش نمی بیند و نمی آید بیرون ترمینال منتظر بماند چون سری قبلی که این کار را کرد راننده های عبوری خیلی برایش بوق و ترمز حرام کردند. پس ترجیح می دهد سر سنگین بنشیند توی سالن انتظار و رمان بخواند. رمان خودش یک سفر است سفری به پنجاه سال پیش در شهری هزار کیلومتر آن ور تر! در بحبوحه روحیات دختری که زیر دست نامادری بدجنس پوست می اندازد و استحاله می شود. نویسنده کسی است که در همه کتابهایش زن را ستایش کرده است  زن را بالا برده است و به او گفته است تو الهه مردان باش. زن  خواننده رمان هم همین کار را کرده است همراه خط به خط نوشته های کتاب از نردبان اولوهیت( پناه بر خدا) حالا نه اولوهیت از نردبان ناز بالا رفته است و هر ورقی که از رمان گذشته است سرش را آورده است بالا و به خودش گفته است خوب شد این نویسنده و کتاب همراهم بودند و الا سر این شوهر وقت نشناس بی وفا خراب می شدم که یک ساعت است من را گذاشته توی ترمینال و نیامده دنبالم.

از آن طرف مرد که وارد شدن اتوبوس را اجالتا دنیال رفع و رجوع پی پی بوده و آن یکی بچه خردش با پای در این حین میان دستشویی ها رفت و آمد می کرده و آن یکیشان خواب توی ماشین مانده مستاصل و نگران بین ترمینال و ورودی اتوبوسهای شهر یک دور قمری را هروله کنان سعی صفا و مروه می کند و مدام با خودش می گوید نکند اتوبوس آتش گرفته شماره پلیس راه چند است.و در پس زمینه نگرانی های مرد بجه ها ونگ می زنند خوراکی و بستنی می خواهند با هم دعوا می کنند  و زن توی سالن انتظار ترمینال نشسته  و مرد مسافتی حدود ده کیلومتر را دورادور ترمینال با ماشین گشت می زند و از نگرانی نمی داند باید چه کند .بالاخره فصل دوم رمان تمام می شود و زن به دستشویی احتیاج پیدا می کند این دستشویی مصادف می شود با اسهال دوم بچه وسطیشزن که اهل و عیال را می بیند از فرزند بزرگتر می پرسد کجایید پدرتان کجاست؟ 

دنبال تو می گردیم

من که یک ساعته نشستم توی ترمینال

بابا ده بار دور ترمینال دور زد و متوجه نشد تو رسیده باشی توی ترمینال همه اتوبوسها توی حیاط مسافرهایشان را پیاده کردند  کسی مثل تو پیاده نشد که ما ندیده باشیمیش

زن عصبانی است کتاب او را تا حد الوهیت که نه حداقل ناز آفرینی بالا برده است .می دود سمت دستشویی مردانه و مرد از همه جا بی خبر فلک زده را که دارد بچه های پا اش را می پوشاند می گیرد به باد فریاد و اعتراض که من یک ساعت است اینجا نشسته ام .چطور مرا پیدا نکردید!

یک سطل داستان کامل و مفصل است که مثل آب یخ روی سر و هیکل خانم ناز آفرین ریخته می  شود وقتی در می یابد تمام مدتی را که توی قصه با آدمهای پنجاه سال پیش در شهری هزارکیلومتر آن طرف تر سپری کرده مردش دور ترمینال دورش می گشته و با نگرانی منتظر رسیدنش به اکنون و اینجا بوده است!

تمام ساعتهای بعد از آن ، فکر و خیال و شرمندگی زن را به خلجان این معنا می برد که چرا چنین اتفاقی افتاد.دلش می خواهد گریه کند اما گریه هم هنگام گرفتگی ها و انقباضات به این شدت و پیچیدگی بند می آید

احساس می کند یک ساعتی که برای او  گذشت و به لذت هم گذشت (سوای انتظار و پیشداوری در مورد بدقولی مردش)لذت خواندن یک رمان از دست و قلم یک نویسنده محبوب 

برای مردش چه زجر و زحمت و نگرانی تمام عیاری به همراه داشته خصوصا در پرده پایانی که داد و فریاد طلبکارانه زن می شود مزد دست هروله بین توالت و تعقیب اتوبوسها .

نکند این ماجرا استعاره ای از کل زندگی این دو باشد

نگند این معنایی است که به زن نشان می دهد نیازی به نازآفریدن و خودبرتر بینی ندارد فقط کافی است یکی دومتر از خودش بزند بیرون تا مردش را در حالتی شبیه ؛دورت-بگردم؛ ببیند و دستش را ببوسد!

این هر چه هست یک داستان کامل است نه یک بخش از رمان مطولی که توی ترمینال خوانده باشی 

این همه چیز است درباره زندگی 

و داستانهای کامل  مغذی ترند  روح رشیدتری به آدمها می دهند.

و در یک معنا داستانهای جهان می گویند ای زن و مرد جهان از خودتان بیرون بزنید! تا به همه چیز برسید.  از خودتان بیرون بزنید تا به جهان برسید تا اصلا به خودتان برسید


مشخصات

  • جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید
  • کلمات کلیدی: ترمینال ,خودش ,رمان ,بیرون ,ماشین ,دستشویی ,داستان کامل ,بیرون بزنید ,خودتان بیرون ,سالن انتظار ,بالا برده ,خودتان بیرون بزنید
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

تبلیغات

محل تبلیغات شما
Akse Aghaye Khamenei

آخرین جستجو ها